تبليغاتX
"موفقیت" برای همه × همه چی برای همه
هميشه راهِ بهتري هم هست!

مارتين، سرباز جواني در يك پادگان بزرگ بود. آنها هميشه در طول هفته خيلي سخت كار مي كردند، اما آن روز شنبه بود، و همه ي سربازان آزاد بودند، بنابراين افسرشان به آنها گفت: امروز بعدازظهر شما مي توانيد به داخل شهر برويد، اما اول مي خواهم از شما بازديد كنم.

ادامه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 13:38  توسط محمد صادق كريمي  | 

الماس وجودتان را کشف کنید

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت...

ادامه داشتان در ادامه مطلب

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:10  توسط محمد صادق كريمي  | 

داستان انگلیسی (بهترین داستانهای ادامه دار برای اولین بار در ایران )

In the name of Alah

 

Page one 1

Story live Mahatma Gandhi

 

Great men and women

Mahatma Gandhi

On the evening of January 30,1948 , a little old man was slowly crossing the courtyard of his home on his way to prayers . suddenly the sound of four gun-shots was heard ,and the man fell to ground . that night his great friend , Pandit Nehru . speaking on the radio to the people of India . said :”the light has gone out of our lives and every where it is dark “

The life-story of this little, old and very great man , Mahatma Gandhi .is on which everyone should know.

 

His home

Mohandas Gandhi was born in a city in the west port of India on October- 2,1869.Mohandas was his first name .

The word Mahatma means “ great soul “ and his title which was given him later .for many years members of the Gandhi family had held important government posts . and for a long time the father was a fine and brave man. And very good at this work .

The son loved his father very much , and also his mother .

His mother was  very serious in her religion and never thought of beginning a meal without prayer . at one time she felt that her religion demanded that she should not eat until she saw the sun . it was the season of rain , and often the sun was not seen for a long time . her children were much troubled and spent long hours looking up at the sky to be able to hurry to tell her that the sun was shining and that she could eat.

ادامه دارد  ..... منتظر باشید

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16:23  توسط محمد صادق كريمي  | 

دید مهندسی(بهترین داستان وبلاگ موفقیت)

 (اتفاقی نادر و آموزنده برای یک شرکت معروف و بزرگ ((موتور جنرال)) )(پیشنهاد می کنم این متن رو بخونین و نظرتون رو بگین )

چندی پیش شرکت خودرو سازی جنرال موتور از یک مشتری شکایتی در یافت کرد :" سلام . این دومین بار است که برایت ان نامه می نویسم با این که دفعه قبل پاسخی ندادید ، اما گلایه ای ندارم ، زیرا موضوع از نظر من هم مسخره است ! به هر حال ،دوباره موضوع را مطرح می کنم . طبق یک رسم قدیمی ، اعضای خانواده ما هر شب پس از شام به عنوان دسر  بستنی می خورند . سالهاست که ما پس از  شام به عنوان دسر بستنی می خورند . سالهاست که ما پس از شام رای گیری می کنیم و بر اساس اکثریت آرا نوع بستنی انتخاب ، و خریداری می شود . از آن جا که می به تازگی یک خودروی شورولت جدید خریده ام ، رفت و آمدم به مغازه آسان شده ولی متاسفانه خرید این خودرو ، بر  روی خرید بستنی خانواده ما تاثیر گذشته است !

هر بار که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به اتومبیل  باز می گردم ماشین روشن نمیشود ؛ اما اگر هر نوع بستنی دیگری مثلا : شکلاتی ، نسکافه ، میوه ای و ... بخرم ، چنین مشکلی ندارم . خواهش می کنم درک کنید که این اتفاق برای من بسیار جدی و مساله ساز است . باور کنید من قصد شوخی ندارم. می خواهم بپرسم چه طور ممکن است اتومبیل من وقتی بستنی وانیلی می خرم ، روشن نمیشود ؛ اما با هر بستنی دیگری راحت به راه می افتد ؟"

مدیر شرکت ، نامه این مشتری عجیب را با شک و تردید خواند ، اما بر حسب وظیفه و تا حدی از روی کنجکاوی ، یک مهندس را ما مور بررسی این مساله کرد . مهندس با مشتری تماس گرفت و برای خرید بستنی پس از شام با او قرار گذاشت . آن دو به اتفاق یکدیگر به بستنی فروشی رفتند . آن شب نوبت بستنی وانیلی بود . پس از خرید بستنی ، مهندس جوان با تعجب دید که ماشین روشن نمی شود ! او که خیلی تعجب کرده بود سه شب دیگر نیز با صاحب خودرو قرار گذاشت . یک شب نوبت بستنی شکلاتی بود  ، شب بعد بستنی توت فرنگی ولی ماشین به راحتی روشن شد . شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین روشن نشد !

نماینده شرکت سعی کرد موضوع را از زاویه ای دیگر بررسی کند و مساله نوع بستنی را به فراموشی بسپارد او مشاهدات خود را از  لحظه ترک منزل مشتری تا خرید بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن ثبت کرد . این طرز ثبت وقایع و مدت زمان آنها، نکته جالبی را روشن کرد : بستنی وانیلی  پر طرف دار و پرفروش بود به همین دلیل نزدیک در مغازه قرار داشت ، اما انواع دیگر بستنی ها کمی دورتر از در قرار  می گرفتند . پس مدت زمان خروج از اتومبیل تا خرید بستنی و برگشتن  و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی ها بود.

با توجه به کاهش ثانیه ای این مدت زمان مهندس به تحلیل علمی موضوع پرداخت و فهمید پدیده ای به نام قفل بخار باعث بروز این مشکل می شود ، روشن نشدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها ف مسئله اصلی شرکت خودرو سازی و این مشتری بود و با کمک بستنی وانیلی ، یکی از بزرگترین مشکلات صنعت خودرو سازی کشف و حل شد .

برگرفته شده از مجله موفقیت شماره 130

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 20:9  توسط محمد صادق كريمي  | 

محبت بي مورد

روزي قنبر غلام حضرت علي (ع) به مجلس يكي از متكبران (به خاطر كاري) وارد شد . در حضور آن شخص ، عده اي از جمله ، مرد كوته فكري كه خود را از شيعيان ثابت قدم امام علي (ع) مي دانست ، نشسته بودند .

موقعي كه قنبر به مجلس وارد شد ، آن شيعه به احترام قنبر از جا بر خواست و عملا مقدم او را گرامي شمرد. مرد متكبر از اين كار خشمگين شد و به وي گفت : آيا در محضر من براي ورود يك فرد خدمتكار قيام مي كني ؟

آن مرد شيعه به جاي سكوت با ناراحتي به او جواب داد ، و خشم صاحب مجلس را بيشتر كرد : او گفت : قنبر آنقدر شريف است كه فرشتگان بال هاي خود را در راه وي مي گسترانند ، يعني قنبر روي بالهاي ملايكه راه مي رود . اين اضهار دوستي نا به جا نزد دشمن ، سبب شد كه صاحب مجلس عصبي گشته و بلند شد قنبر را زد ، ناسزا گفت و تهديدش كرد كه نبايد از اين كتك زدن و دشنام كسي آگاه شود .

طولي نكشيد آن شيعه بر اثر مارگزيدگي بستري شد . اميرالمومنين به عيادتش رفت و به وي فرمود :

*اگر مي خواهي خداوند عافيت دهد ، بايد متعهد شوي كه از اين به بعد ، نسبت به ما و دوستان اظهار محبت بي مورد نكني ، و در نزد دشمنان موجبات زحمت و آزار ياران را فراهم نياوري . *

منبع : يكصد موضوع و پانصد داستان سيد علي اكبر صداقت

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:35  توسط محمد صادق كريمي  | 

نذر شیطان

داستان شنیدنی

روزی شخصی پیش پسر عمر آمد و گفت:من نذر کرده ام که یک روز از صبح تا شب بالای کوه ((حراء)) برهنه بایستم. پسر عمر به او گفت : اشکالی ندارد ، برو نذرت را ادا کن . آن گاه آن شخص به نزد ابن عباس رفت و جریان را گفت . ابن عباس به او گفت :ای مرد !مگر نماز نمی خوانی ؟ آن مرد گفت : چرا نماز می خوانم . ابن عباس گفت:پس می خواهی برهنه نماز بخوانی ؟ آن مرد گفت :نه !ابن عباس گفت:مگر چنین عهدی نکرده ای ؟ شیطان خواسته است تو را به بازی بگیرد ، خودش و سر با زانش به ریش تو بخندند. آن مرد که از آن صحبت به خود آمده بود و از آن نذر خود پشیمیان شده بود ، گفت : حال چه کنم ؟ ابن عباس گفت : برو یک روز معتکف شو و کفاره عهدی را که بسته ای بده . آن مرد بر گشت و سخن ابن عباس را به پسر عمر نقل کرد.

پسر عمر گفت : ابن عباس حرف درستی زده است ، هیچ یک از ما نمی توانیم استنباتهای فقهی او را داشته باشیم.

تجلی امیر مومنان ص223-الغدیر 19/70

2 نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:46  توسط محمد صادق كريمي  | 

باز ارزش ترين چيز در دنيا چيست؟

باز ارزش ترين چيز در دنيا چيست؟

روزي فرشته اي از فر مان خدا سر پيچي كرد و براي پايخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداي متعال تقاضاي بخشش كرد.خداوند با مهرباني به نگاهي به فرشته انداخت و فرمود :"من تو را تنبيه نمي كنم، ولي بايد كفاره گناهت را بپردازي كاري را به تو محول مي كنم ،به زمين برو و با ارزش ترين چيز دنيا را براي من بياور."فرشته خوشحال از اين فرصتي براي بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمين رفت.

سالها روي زمين به دنبال با ارزش ترين چيز دنيا گشت.روزي به يك ميدان جنگ رسيد، سربازي را يافت به سختي زخمي شده بود.مرد جوان براي دفاع از كشورش با شجاعت جنگيده بود و حالا در حال مردن بود.فرشته آخرين قطره از خون سرباز را برداشت و. به بهشت بازگشت.خداوند فرمود:"به راستي چيزي كه تو آورده اي با ارزش است. سر بازي كه زند گيش را به كشورش مي دهد، براي من خيلي عزيز است ولي برگرد و بيشتر بگرد."فرشته به زمين بازگشت و به جستجوي خود ادامه داد.ساليان دراز در شهرها،جنگل و دشت ها گردش كرد. سرانجام روزي در بيمارستان بزرگ پرستاي را ديد كه بر اثر بيماري در حال مرگ بود.پرستار از افرادي مراقبت كرد بود كه اين بيماري را داشتند.و آن قدر سخت كا كرده بود كه مقاومتش را از دست داده بود .پرستار رنگ پريده در رختخواب سفري خود خوابيده بود و نفس نفس ميزد.در حالي كه پرستار نفسهاي آخرش را مي كشيد.فرشته آخرين نفس پرستار را برداشت به سمت بهشت رفت.و به خداوند گفت:"خداوندا!مطمئنا آخرين نفس اين پرستار با ارزش ترين چيز در دنياست.خداوند پاسخ داد:اين نفس با ارزشي است.كسي كه زندگي اش را براي ديگران مي دهد ، يقينا از نظر من با ارزش است .ولي برگرد و دوباره بگرد. فرشته براي جستجوي دوباره به زمين بازگشت و ساليان درازي گردش كرد.شبي مردي شروري را كه بر اسبي سوار بود در جنگل يافت.مرد بر شمشير و نيزه مجهز بود . او مي خواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد.مرد به كلبه كوچكي كه جنگلبان و خانواده اش در آن زندگي مي كردند رسيد. نور از پنجره بيرون مي زد.مرد شرور از اسب پايين آمد و از پنجره،داخل كلبه با دقت نگاه كرد . زن جنگلبان را ديد كه پسرش را مي خواباند ، و صداي او را به فرزندش دعاي شب را ياد مي داد،شنيد.چيزي درون قلب سخت مرد،ذوب شد.آيا دوران كودكي خودش را به ياد آورد بود.چشمان مرد پر از اشك شده بود و همان جا از رفتا و نيت پشيمان شد و تو به كرد.فرشته قطره اشك از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت رفت و پرواز كرد.خداوند فرمود:"اين قطره اشك با ارزش ترين چيز در دنياست ،براي اين كه اين اشك آدمي است كه توبه كرده و توبه در هاي بهشت را باز مي كند".

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:13  توسط محمد صادق كريمي  |