تبليغاتX
"موفقیت" برای همه × همه چی برای همه
هزاران راه به خوشبختي منتهي مي شود .اگر يکي از آن ها مسدود شد راه ديگري را انتخاب کن.
«يورسن»
ناپلئون : بين پيروزي و شكست يك قدم بيشتر فاصله نيست.
كسي كه رحم و محبت مي آفريند , زندگي خلق ميكند.
«ون گوک»
هيچ كس جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست.
«بودا»
ذهن خود را از نتوانستن ها خالي کن.
«سامويل جانسون»
پرسش هاي ما افکار ما را مي سازد.
«رابينز»
براي زندگي فکر بکنيد امّا غصه نخوريد.
«ديل کارنگي»
اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستند و دانايان مردد.
«برتراندراسل»
هيچ کار بزرگي بدون اراده بزرگ ميسرنيست.
«بالزاک»
آنقدر به تاريکي لعنت نفرستيد، شمعي روشن کنيد.
«کنفوسيوس»
محبت هزينه اي ندارد، مهربان باشيم.
«شامفور»
عقل در وجود ما قدرت حيرت آوري دارد پس بهتر است که فکر را حاکم وجود خود قرار دهيم.
«گوته»
كساني كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد!!
اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند گرفت...
اگر روياهايت شکستند و فرو ريختند بيمناک مباش .
بي باک چنان باش که تکه ها را برگيري و به دنيا لبخند بزني.
چه روياهايي که چنين آسان مي شکنند.
آسان نيز از نو ساخته ميشوند.
«کريس جنسن»
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:51  توسط محمد صادق كريمي  | 

راه بهشت
 
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط محمد صادق كريمي  |